تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
مادر خود ، بر روى دو پا فرود آمد و شروع به راه رفتن كرد در صورتى كه پيش از آن نمىتوانست راه برود . همين كه در برابر جرجيس ايستاد ، جرجيس به دو گفت . « بر اين كرسىها هفتاد و يك بت نهاده‌اند . و اين مردم ، گذشته از بت ، خورشيد و ماه را نيز مىپرستند . اين بت‌ها را به نزد من بخوان . » پسر بت‌ها را فراخواند و بت‌ها فرود افتادند و غلطان و غلطان پيش جرجيس آمدند . همين كه به پيش پاى وى رسيدند ، جرجيس پاى خود را بر زمين كوفت و از ضربت پاى او ، هم بت‌ها و هم كرسىها ، همه در هم شكستند . پادشاه گفت : « اى جرجيس ، تو مرا فريب دادى و بت‌هاى مرا نابود كردى . » جرجيس پاسخ داد : « من عمدا اين كار را كردم تا عبرت بگيرى و بدانى كه اگر اينان توانائى خدائى داشتند و كارى از دستشان ساخته بود ، نمىگذاشتند كه من به آنها آسيبى برسانم . » همين كه جرجيس سخنان خويش را به پايان رساند ، همسر پادشاه خداپرستى خود را آشكار ساخت و كارهاى جرجيس را بر آنان بر شمرد و گفت : « ديگر از اين مرد انتظارى نداشته باشيد جز اين كه دربارهء شما نفرين كند و شما را نابود سازد چنان كه بت‌هاى شما را نابود كرده است . »