مادر خود ، بر روى دو پا فرود آمد و شروع به راه رفتن كرد در صورتى كه پيش از آن نمىتوانست راه برود .
همين كه در برابر جرجيس ايستاد ، جرجيس به دو گفت .
« بر اين كرسىها هفتاد و يك بت نهادهاند . و اين مردم ، گذشته از بت ، خورشيد و ماه را نيز مىپرستند . اين بتها را به نزد من بخوان . »
پسر بتها را فراخواند و بتها فرود افتادند و غلطان و غلطان پيش جرجيس آمدند .
همين كه به پيش پاى وى رسيدند ، جرجيس پاى خود را بر زمين كوفت و از ضربت پاى او ، هم بتها و هم كرسىها ، همه در هم شكستند .
پادشاه گفت :
« اى جرجيس ، تو مرا فريب دادى و بتهاى مرا نابود كردى . »
جرجيس پاسخ داد :
« من عمدا اين كار را كردم تا عبرت بگيرى و بدانى كه اگر اينان توانائى خدائى داشتند و كارى از دستشان ساخته بود ، نمىگذاشتند كه من به آنها آسيبى برسانم . »
همين كه جرجيس سخنان خويش را به پايان رساند ، همسر پادشاه خداپرستى خود را آشكار ساخت و كارهاى جرجيس را بر آنان بر شمرد و گفت :
« ديگر از اين مرد انتظارى نداشته باشيد جز اين كه دربارهء شما نفرين كند و شما را نابود سازد چنان كه بتهاى شما را نابود كرده است . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 176
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٦