جرجيس گفت :
« اين را بگذار براى روزى ديگر كه براى او روز بزرگى خواهد بود . »
پادشاه موصل ، يعنى دازانه ، همين كه آن درخت را در خانهء پير زن ديد گفت :
« درين خانه درختى مىبينم كه به ياد ندارم پيش از اين آن را ديده باشم . »
به دو گفتند :
« اين درخت بر اثر جادوى اين جادوگر روئيده كه مىخواستى او را با گرسنگى شكنجه دهى . ولى هم او و هم اين پير زن و پسرش از ميوهء اين درخت مىخورند و سير مىشوند . پسر پير زن را هم جرجيس شفا داده است . »
پادشاه فرمان داد كه آن خانه را ويران كنند و آن درخت را نيز از بيخ ببرند .
همين كه به بريدن درخت پرداختند ، خدا آن را خشك كرد و گماشتگان پادشاه كه چنين ديدند آن را به حال خود گذاشتند .
سپس ، به فرمان پادشاه ، جرجيس را به رو بر زمين انداختند و به زير گردونهاى تيرى بستند كه بر آن كاردها و - خنجرهائى قرار داده بودند .
اين گردونه را به چهل گاو بستند و گاوها در يك جنبش ، ناگهان گردونه را به حركت در آوردند و از روى جرجيس رد شدند .
در اثر برخورد كاردها و خنجرها به جرجيس ، پيكر او سه پاره شد .
پادشاه فرمان داد كه پارههاى پيكرش را بسوزانند تا تبديل به خاكستر شود . اين خاكستر را چند نفر بردند و به دريا ريختند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 173
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٣