تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
جرجيس گفت : « اين را بگذار براى روزى ديگر كه براى او روز بزرگى خواهد بود . » پادشاه موصل ، يعنى دازانه ، همين كه آن درخت را در خانهء پير زن ديد گفت : « درين خانه درختى مىبينم كه به ياد ندارم پيش از اين آن را ديده باشم . » به دو گفتند : « اين درخت بر اثر جادوى اين جادوگر روئيده كه مىخواستى او را با گرسنگى شكنجه دهى . ولى هم او و هم اين پير زن و پسرش از ميوهء اين درخت مىخورند و سير مىشوند . پسر پير زن را هم جرجيس شفا داده است . » پادشاه فرمان داد كه آن خانه را ويران كنند و آن درخت را نيز از بيخ ببرند . همين كه به بريدن درخت پرداختند ، خدا آن را خشك كرد و گماشتگان پادشاه كه چنين ديدند آن را به حال خود گذاشتند . سپس ، به فرمان پادشاه ، جرجيس را به رو بر زمين انداختند و به زير گردونه‌اى تيرى بستند كه بر آن كاردها و - خنجرهائى قرار داده بودند . اين گردونه را به چهل گاو بستند و گاوها در يك جنبش ، ناگهان گردونه را به حركت در آوردند و از روى جرجيس رد شدند . در اثر برخورد كاردها و خنجرها به جرجيس ، پيكر او سه پاره شد . پادشاه فرمان داد كه پاره‌هاى پيكرش را بسوزانند تا تبديل به خاكستر شود . اين خاكستر را چند نفر بردند و به دريا ريختند .