جرجيس گفت :
« كارى را مىخواهى كه انجامش براى من و تو دشوار ولى براى خدا آسان است . »
اين بگفت و دست دعا به درگاه خداوند بلند كرد و چيزى نگذشت كه چوبها تازگى يافتند و ريشه دواندند و شاخههائى بر آوردند و برگها و شكوفههايى بر آنها روئيدند تا جائى كه درباريان به خوبى شناختند كه هر چوبى از آن كدام درختى است .
كسى كه انجام اين كار را از جرجيس خواسته بود ، گفت :
« اكنون من شكنجهء او را به گونهاى ديگر در مىآورم . »
آنگاه مسگرى را پيش خود فراخواند و به او دستور داد تا از مس گاوى بسازد كه درون آن تهى باشد .
بعد در درون آن نفت سرب و كبريت و زرنيخ ريخت و جرجيس را ميان اين مواد آتش زاى نهاد .
سپس در زير پيكرهء گاو آتش بر افروخت تا هنگامى آتش زبانه كشيد و آنچه در درون آن بود آب شد و بهم در آميخت و جرجيس نيز ميان آنها جان سپرد .
پس از مرگ او خداوند باد تند و رعد و برق و ابر تيرهاى فرستاد كه هواى ميان آسمان و زمين تاريك شد و مردم چند روزى شگفت زده و سرگردان ماندند .
سپس خداوند ميكائيل را فرستاد كه پيكرهء گاو را بر گرفت و به هوا برد و آن را چنان بر زمين زد كه هر كس صداى آن را شنيد هراسان شد .
گاو شكست و جرجيس از درون آن زنده بيرون آمد و هنگام كه ايستاد و با مردم سخن گفت تاريكى از ميان رفت . و روشنائى در ميان آسمان و زمين پديدار گرديد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 170
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٠