تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
جرجيس گفت : « كارى را مىخواهى كه انجامش براى من و تو دشوار ولى براى خدا آسان است . » اين بگفت و دست دعا به درگاه خداوند بلند كرد و چيزى نگذشت كه چوب‌ها تازگى يافتند و ريشه دواندند و شاخه‌هائى بر آوردند و برگ‌ها و شكوفه‌هايى بر آنها روئيدند تا جائى كه درباريان به خوبى شناختند كه هر چوبى از آن كدام درختى است . كسى كه انجام اين كار را از جرجيس خواسته بود ، گفت : « اكنون من شكنجهء او را به گونه‌اى ديگر در مىآورم . » آنگاه مسگرى را پيش خود فراخواند و به او دستور داد تا از مس گاوى بسازد كه درون آن تهى باشد . بعد در درون آن نفت سرب و كبريت و زرنيخ ريخت و جرجيس را ميان اين مواد آتش زاى نهاد . سپس در زير پيكرهء گاو آتش بر افروخت تا هنگامى آتش زبانه كشيد و آنچه در درون آن بود آب شد و بهم در آميخت و جرجيس نيز ميان آنها جان سپرد . پس از مرگ او خداوند باد تند و رعد و برق و ابر تيره‌اى فرستاد كه هواى ميان آسمان و زمين تاريك شد و مردم چند روزى شگفت زده و سرگردان ماندند . سپس خداوند ميكائيل را فرستاد كه پيكرهء گاو را بر گرفت و به هوا برد و آن را چنان بر زمين زد كه هر كس صداى آن را شنيد هراسان شد . گاو شكست و جرجيس از درون آن زنده بيرون آمد و هنگام كه ايستاد و با مردم سخن گفت تاريكى از ميان رفت . و روشنائى در ميان آسمان و زمين پديدار گرديد .