پرش به محتوای اصلی

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحه 172

پدیدآورندگان:

ص۱۷۲
جرجيس از او پرسيد : « آيا تو خدا را مىپرستى ؟ » جواب داد : « نه . » جرجيس او را به خداپرستى خواند و او به خدا ايمان آورد . آنگاه روانه شد تا براى او خوراكى جست و جو كند . در خانهء پير زن يك ستون چوبى بود كه دار بست خانه را نگاه مىداشت . جرجيس به درگاه خداوند دعا كرد و در نتيجهء دعاى وى ستون چوبى مانند تنهء درخت سبز شد و انواع ميوه‌هائى را آورد كه شناخته مىشد و خورده مىشد . بر بالاى اين ستون نيز شاخ و برگ‌هائى روئيد كه از همه سو اطراف خود را سايه افكند . همين كه پير زن برگشت ، ديد جرجيس مشغول خوردن است . و وقتى چشمش به درختى افتاد كه در خانه‌اش روئيده بود ، گفت : « ايمان آوردم به خدائى كه تو را در خانهء گرسنگى سير كرد . اكنون از اين پروردگار بزرگ بخواه تا پسر مرا شفا دهد . » جرجيس گفت : « او را پيش من بياور . » پير زن ، پسر خود را پيش جرجيس آورد . جرجيس آب دهان خويش را در دو چشم او افكند و او بينائى خود را باز يافت . بعد در دو گوش او نيز آب دهان انداخت و گوش‌هاى او شنوا شد . پير زن گفت : « زبان و پاهاى او را نيز باز كن . »