جرجيس عصائى به دو داد و گفت :
« پيش گاو خود برو و اين عصا را به او بزن و بگو : به اذن خدا زنده شو ! » زن عصا را بر گرفت و به جائى كه گاوش مرده بود رفت و از پيكر حيوان تنها دو شاخ و مقدارى از موى دم او را يافت .
آنها را گرد هم آورد و عصا را بدان زد و آنچه را كه جرجيس به دو دستور داده بود ، گفت .
بيدرنگ گاو زنده شد و اين خبر نيز در همه جا پيچيد .
بارى ، هنگامى كه رئيس جادوگران چنان سخنى به دازانه گفت ، يكى از ياران پادشاه كه پس از او بزرگترين شخص بود ، گفت :
« اكنون سخن مرا بشنويد . »
همه سرا پا گوش شدند و گفتند :
« بفرمائيد . »
گفت :
« شما اين مرد را جادوگرى پنداشته و كار او را جادو انگاشتهايد . در صورتى كه نه شكنجه در او اثر كرد و نه قتل . آيا هيچ جادوگرى را ديدهايد كه بتواند مرگ را از خود دور كند يا مردهاى را زنده سازد ؟ » و در پى اين سخن از گاو آن زن و زنده شدن او ياد كرد .
به دو گفتند :
« اين كه تو مىگوئى سخن كسى است كه آن را شنيده ، ولى به چشم خود نديده است . »
گفت :
« من به اين مرد ايمان آوردهام و خدا را گواه مىگيرم كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٨