« آيا مىتوانى اين مرد را مسخ كنى و به صورت سگى در آورى ؟ » گفت :
« براى من يك كاسه آب بياوريد . »
همين كه آب آوردند ، جادوگر آب دهان خود را در آن انداخت . در اين هنگام پادشاه به جرجيس گفت :
« آن را بنوش . »
جرجيس كاسه را بر گرفت و آب آن را تا آخر نوشيد .
جادوگر ازو پرسيد :
« اكنون چه حس مىكنى ؟ » جواب داد :
« جز خير و نيكى چيز ديگرى حس نمىكنم . زيرا تشنه بودم و خداوند مهربان لطفى فرمود و بدين آب مرا از تشنگى رهانيد . »
جادوگر كه اين سخن شنيد ، نزديك پادشاه رفت و به دو گفت :
« اگر تو با گردنكشى مانند خود زور آزمائى مىكردى بىگمان پيروز مىشدى ولى تو با پادشاه نيرومندى در افتادهاى كه آفريدگار آسمان و زمين است . »
در ضمن زنى از شام پيش جرجيس آمده بود كه سختترين رنج را مىبرد . او به جرجيس گفت :
« من گاوى داشتم كه در كشاورزى به كارم مىخورد و از بركت او زندگى مىكردم . اين گاو مرده است . اكنون به نزد تو آمدم كه به حالم رحم آورى و از خداوند بخواهى كه گاوم را زنده كند . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 167
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٧