تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
خداى يگانه مىخواند . از او پرسيد : « تو جرجيس هستى ؟ » گفت : « آرى . » پرسيد : « چه كسى تو را از زندان بيرون آورد ؟ » پاسخ داد : مرا كسى از زندان بيرون آورد كه توانائى وى برتر از توانائى تست . » پادشاه به شنيدن اين سخن از خشم لبريز شد و دستور داد تا وسائل شكنجه‌ها و آزارهاى گوناگون را فراهم سازند . در پى اين دستور او را ميان دو چوب بستند . آنگاه شمشيرى بر فرق او نهادند و او را تا پائين بريدند به گونه‌اى كه دو تكه شد . سپس هر تكه را چند قطعه كردند . دازانه هفت شير درنده داشت كه در ته سياه چالى به سر مىبردند . پاره‌هاى پيكر جرجيس را پيش شيران افكندند . ولى شيران همين كه چشمشان بدان‌ها افتاد ، از روى فروتنى سر فرود آوردند و روى پنجه بلند شدند و نه تنها دندان بدانها نزدند بلكه كوشيدند تا بدانچه در پيششان ريخته شده بود گزندى نرسانند . جرجيس آن روز را در ته سياه چال به گونهء مرده‌اى به شب رساند و اين نخستين مرگى بود كه او چشيد . همين كه شب فرا رسيد ، خداوند پاره‌هاى پيكر او را گرد آورد و به هم استوار كرد و جان نيز به تن وى برگرداند و او را از ته سيه چال بيرون برد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 165 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت