خداى يگانه مىخواند .
از او پرسيد :
« تو جرجيس هستى ؟ » گفت :
« آرى . »
پرسيد :
« چه كسى تو را از زندان بيرون آورد ؟ » پاسخ داد :
مرا كسى از زندان بيرون آورد كه توانائى وى برتر از توانائى تست . »
پادشاه به شنيدن اين سخن از خشم لبريز شد و دستور داد تا وسائل شكنجهها و آزارهاى گوناگون را فراهم سازند .
در پى اين دستور او را ميان دو چوب بستند . آنگاه شمشيرى بر فرق او نهادند و او را تا پائين بريدند به گونهاى كه دو تكه شد . سپس هر تكه را چند قطعه كردند .
دازانه هفت شير درنده داشت كه در ته سياه چالى به سر مىبردند . پارههاى پيكر جرجيس را پيش شيران افكندند . ولى شيران همين كه چشمشان بدانها افتاد ، از روى فروتنى سر فرود آوردند و روى پنجه بلند شدند و نه تنها دندان بدانها نزدند بلكه كوشيدند تا بدانچه در پيششان ريخته شده بود گزندى نرسانند .
جرجيس آن روز را در ته سياه چال به گونهء مردهاى به شب رساند و اين نخستين مرگى بود كه او چشيد .
همين كه شب فرا رسيد ، خداوند پارههاى پيكر او را گرد آورد و به هم استوار كرد و جان نيز به تن وى برگرداند و او را از ته سيه چال بيرون برد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٥