بامداد مردم شادى كنان از خانه بيرون آمدند زيرا آن روز را به شادى مرگ جرجيس جشن گرفته بودند .
ولى همين كه جرجيس را از دور ديدند گفتند : « اين چقدر به جرجيس شباهت دارد ! » پادشاه گفت :
« اين خود اوست . »
جرجيس گفت :
« آرى ، اين منم كه مردى بر حق هستم و اين شمائيد كه بدترين مردميد ! مرا كشتيد و پاره پاره كرديد ولى خداوند باز مرا زنده كرد و جان به تنم برگرداند . اكنون به سوى اين پروردگار بزرگ بيائيد كه توانائى خود را به شما نشان داده است . »
آنان گفتند :
« اين جادوگرى است كه چشمها و دستهاى شما را بسته است . »
آنگاه همهى جادوگران سرزمين خود را گرد آوردند .
پادشاه به سر دستهء جادوگران گفت :
« شمهاى از جادوگرى خود به من نشان بده كه اين مرد را مغلوب كنى و از پيش راه من بردارى . »
مرد جادوگر گاوى را خواست و در دو گوش او دميد .
بيدرنگ آن يك گاو تبديل به دو گاو شد . با اين دو گاو زمين را شخم زد و دانههاى گندم پاشيد و كاشت كه در يك چشم برهم زدن سبز شد و روئيد و خوشه داد و او آنها را درو كرد و گندم را از خوشه جدا ساخت و آسيا كرد و نان پخت و خورد .
همهى اين كارها را در يك ساعت انجام داد .
پادشاه كه چنين ديد ، از او پرسيد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 166
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٦