ولى بزرگان قوم او گفتند :
« اگر او را در زندان آزاد بگذارى ، با زندانيان سخن مىگويد و آنان را با خويشتن دوست و با تو دشمن مىسازد . بنا بر اين بايد او را به عذابى گرفتار كرد كه نتواند سخن بگويد . »
در پى اين پيشنهاد دستور داده شد كه جرجيس را در زندان به روى در اندازند .
آنگاه دو دست و دو پاى او را با ميخهاى آهنين بر زمين كوفتند . سپس هيجده مرد نيرومند ستونهائى از سنگ حمل كردند و بر پشت او نهادند .
جرجيس روز را در زير سنگ گذراند و همين كه شب فرا رسيد خداوند فرشتهاى را به سوى او فرستاد .
اين نخستين بار بود كه فرشته به يارى وى آمد و همچنين نخستين بارى بود كه خداوند به جرجيس وحى فرستاد .
فرشته ، سنگ را از پشت او برداشت و ميخها را از زمين بركند و براى او خوردنى و نوشيدنى آماده كرد و او را مژدهء پيروزى داد و به تسكين و دلدارى وى پرداخت .
بامداد او را از زندان بيرون آورد و از سوى خداوند به دو گفت :
« پيش دشمن خود برو و با او پيكار كن . من تو را هفت سال گرفتار او خواهم ساخت . درين مدت او ترا آزارها مىرساند و چهار بار نيز تو را مىكشد و من هر بار جان به تنت باز مىگردانم .
اما در چهارمين بار كه كشته شدى روح تو را مىپذيرم و پاداش تو را مىدهم . »
دازانه ، پادشاه موصل سرگرم كارهاى فرمانروائى خود بود كه ناگهان ديد جرجيس بالاى سرش ايستاده و او را به پرستش
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٤