آسوده ماند .
ولى هنگامى به موصل رسيد كه پادشاه بزرگان قوم خود را گرد آورده و آتشى بر افروخته و شكنجههاى گوناگونى انديشيده بود .
بتى را كه افلون خوانده مىشد بر پا داشته بود و هر كس را كه در برابر آن بت به خاك نمىافتاد و به دو سجده نمىبرد شكنجه مىكرد و در آتش مىانداخت .
جرجيس كه اين رفتار پادشاه را ديد به هم بر آمد و خود را براى پيكار با او آماده ساخت .
از اين رو ، برگشت و دارائى خود را ميان همكيشان خويش پخش كرد . سپس باز به سوى موصل روى آورد و به درگاه دازانه رفت در حالى كه سخت خشمگين بود .
همين كه با پادشاه موصل روبرو شد ، به دو گفت :
« بدان كه تو بندهاى بيش نيستى و از آن ديگرى هستى .
نه اختيار خود را دارى و نه اختيار ديگران را ، نه براى خود كارى توانى كرد نه براى ديگرى . همچنين ، بدان كه بالاى دست تو پروردگارى است كه تو را آفريده و تو را روزى مىدهد . »
آنگاه به ذكر شكوه و عظمت خداى بزرگ پرداخت و بتپرستى پادشاه را نكوهش كرد .
پادشاه كه اين سخنان شنيد ، پرسيد :
« تو كه هستى و از كجا مىآئى ؟ » جواب داد :
« من بندهء خدا و پسر يكى از بندگان او هستم . از خاك آفريده شدهام و به خاك نيز بر مىگردم . »
پادشاه او را به پرستش بت خود فرا خواند و به دو گفت :
« اگر پروردگار تو پادشاه آسمانهاست ، پس من بايد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 161
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦١