تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
آسوده ماند . ولى هنگامى به موصل رسيد كه پادشاه بزرگان قوم خود را گرد آورده و آتشى بر افروخته و شكنجه‌هاى گوناگونى انديشيده بود . بتى را كه افلون خوانده مىشد بر پا داشته بود و هر كس را كه در برابر آن بت به خاك نمىافتاد و به دو سجده نمىبرد شكنجه مىكرد و در آتش مىانداخت . جرجيس كه اين رفتار پادشاه را ديد به هم بر آمد و خود را براى پيكار با او آماده ساخت . از اين رو ، برگشت و دارائى خود را ميان همكيشان خويش پخش كرد . سپس باز به سوى موصل روى آورد و به درگاه دازانه رفت در حالى كه سخت خشمگين بود . همين كه با پادشاه موصل روبرو شد ، به دو گفت : « بدان كه تو بنده‌اى بيش نيستى و از آن ديگرى هستى . نه اختيار خود را دارى و نه اختيار ديگران را ، نه براى خود كارى توانى كرد نه براى ديگرى . همچنين ، بدان كه بالاى دست تو پروردگارى است كه تو را آفريده و تو را روزى مىدهد . » آنگاه به ذكر شكوه و عظمت خداى بزرگ پرداخت و بت‌پرستى پادشاه را نكوهش كرد . پادشاه كه اين سخنان شنيد ، پرسيد : « تو كه هستى و از كجا مىآئى ؟ » جواب داد : « من بندهء خدا و پسر يكى از بندگان او هستم . از خاك آفريده شده‌ام و به خاك نيز بر مىگردم . » پادشاه او را به پرستش بت خود فرا خواند و به دو گفت : « اگر پروردگار تو پادشاه آسمان‌هاست ، پس من بايد