شمسون از خواب بيدار شد و همين كه يك فشار داد ريسمان گسست و از دو دست او فرود افتاد .
زنش براى كسانى كه با وى سازش كرده بودند ، پيام فرستاد و ايشان را از آنچه روى داده بود آگاه ساخت .
آنان اين بار زنجيرى آهنين براى وى فرستادند .
زن ، بار ديگر ، هنگامى كه شمسون به خواب رفته بود ، با زنجير دستها و گردن او را بست .
شمسون باز از خواب برخاست و به نيروى خدا داد زنجير را گسست و آن را از دست و گردن خود گشود .
آنگاه دربارهء كارى كه زنش دو بار با او كرده بود ، به پرسش پرداخت و گفت :
« براى چه اين كار را كردى ؟ » زن پاسخ داد :
« مىخواستم نيروى تو را بيازمايم . و ديدم در روى زمين همانند تو نيافتهام . آيا چيزى هست كه با آن ترا ببندند و تو نتوانى آن را بگسلى ؟ » گفت :
« آرى . تنها يك چيز ! » همسر او كنجكاو شد و به اندازهاى درين باره پرسش كرد كه شمسون سر انجام راز نهفته را آشكارا ساخت و گفت :
« واى بر تو كه اين قدر كنجكاوى مىكنى . جز با موى من با هيچ چيز ديگرى نمىتوان مرا بست . »
شمسون موى بسيار بلند و پر پشتى داشت . شبانگاه همين كه به خواب رفت ، زنش با موى او دو دست او را بست . آنگاه در پى كسانى فرستاد كه با آنان درين باره سازشكارى كرده بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٨