تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
خود را در آن جاى دهم كه باران نخورند . » در پى اين انديشه ديوار را شكافت و دهنهء غار را گشود . در همين هنگام خداوند جان آنها را - كه از بامداد نخستين شب سكونت در غار گرفته شده بود - به پيكرشان باز گرداند . بدين گونه ياران غار زنده شدند در حالى كه مىپنداشتند از خوابى بيدار شده‌اند و هيچ نمىدانستند كه چند سال در خواب بوده‌اند . همين كه احساس گرسنگى كردند ، به يكى از ياران خود كه تلميخا نام داشت پول دادند كه بر ايشان خوراك بخرد . او به راه افتاد تا به دروازهء شهر رسيد و چيزهائى ديد كه به چشمش آشنا نبود . پيش رفت تا به دكانى رسيد و به فروشنده پول داد و از او خوراك خواست . فروشنده پول‌ها را نگريست و به دو گفت : « اين درهم‌ها را از كجا آورده‌اى ؟ » پاسخ داد : « ديروز من و يارانم از شهر بيرون رفتيم و شب را در غارى سپرى كرديم . بامداد كه برخاستيم مرا با اين پول‌ها در پى خوراك فرستادند . » فروشنده گفت : « اين درهم‌ها در عهد فلان پادشاه رواج داشت . » آنگاه او را پيش پادشاه وقت برد كه پادشاهى نيكوكار بود . پادشاه ازو دربارهء آن سكه‌ها پرسش‌هائى كرد و او هم سر گذشت خود و ياران خود را ، چنان كه روى داده بود ، باز گفت . پادشاه كه سخنان او را شنيد ، پرسيد : « اكنون ياران تو در كجا هستند ؟ »