خود را در آن جاى دهم كه باران نخورند . »
در پى اين انديشه ديوار را شكافت و دهنهء غار را گشود .
در همين هنگام خداوند جان آنها را - كه از بامداد نخستين شب سكونت در غار گرفته شده بود - به پيكرشان باز گرداند .
بدين گونه ياران غار زنده شدند در حالى كه مىپنداشتند از خوابى بيدار شدهاند و هيچ نمىدانستند كه چند سال در خواب بودهاند .
همين كه احساس گرسنگى كردند ، به يكى از ياران خود كه تلميخا نام داشت پول دادند كه بر ايشان خوراك بخرد .
او به راه افتاد تا به دروازهء شهر رسيد و چيزهائى ديد كه به چشمش آشنا نبود . پيش رفت تا به دكانى رسيد و به فروشنده پول داد و از او خوراك خواست .
فروشنده پولها را نگريست و به دو گفت :
« اين درهمها را از كجا آوردهاى ؟ » پاسخ داد :
« ديروز من و يارانم از شهر بيرون رفتيم و شب را در غارى سپرى كرديم . بامداد كه برخاستيم مرا با اين پولها در پى خوراك فرستادند . »
فروشنده گفت :
« اين درهمها در عهد فلان پادشاه رواج داشت . »
آنگاه او را پيش پادشاه وقت برد كه پادشاهى نيكوكار بود .
پادشاه ازو دربارهء آن سكهها پرسشهائى كرد و او هم سر گذشت خود و ياران خود را ، چنان كه روى داده بود ، باز گفت .
پادشاه كه سخنان او را شنيد ، پرسيد :
« اكنون ياران تو در كجا هستند ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 133
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٣