و فرشتگانى را به پاسدارى ايشان گماشت تا آنها را مرتب پهلو به پهلو كنند و به چپ و راست بگردانند تا بر اثر گذشت ساليان دراز ، زمين به آنان آسيبى نرساند و خاك پيكرشان را نخورد . از اين گذشته روزها خورشيد هم بر آنان مىتابيد و امكان داشت كه از سوز آفتاب گزندى ببينند .
ملك دقيانوس ، پادشاه آن شهر ، همين كه خبرشان را شنيد ، در جست و جوى آنان با ياران خود بيرون آمد و رد پايشان را دنبال كرد تا به دهنهء غار رسيد و دريافت كه آنها به درون غار رفتهاند .
به كسان خود فرمان داد كه داخل غار شوند و آنان را بيرون بياورند .
ولى هر مردى همين كه مىخواست به درون غار رود ، هراسان مىشد و باز مىگشت .
سرانجام يكى از آنان به پادشاه گفت :
« مگر نه اين است كه اگر بر آنها دست مىيافتى ، آنها را مىكشتى ؟ » جواب داد .
« آرى ! همين طور است . »
گفت :
« پس بفرماى كه بر در اين غار ديوارى بسازند تا آنها در غار زندانى شوند و از گرسنگى و تشنگى جان بدهند . »
همين كار را كردند . و پناهندگان ، بدين گونه ، روزگارى دراز در غار ماندند .
روزى بارانى سخت باريد و چوپانى كه در پى پناهگاهى مىگشت بدان غار رسيد و با خود گفت :
« اى كاش مىتوانستم در اين غار را بگشايم و گوسپندان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٢