تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
زبان به نكوهش گشود ، شاهزاده بددهنى آغاز كرد و او را دشنام داد و ناسزا گفت و بىاين كه سخنان حوارى را به چيزى شمارد ، با زنى كه همراه داشت به درون گرمابه رفت . اين دو تن در گرمابه جان سپردند و به پادشاه گفته شد : « بىگمان كسى كه در گرمابه كار مىكرده آن دو را كشته است چون خواست از ورودشان جلوگيرى كند ولى آنان به حرف او اعتنائى نكردند . » به فرمان پادشاه كسانى به دنبال حوارى آمدند ولى او را نيافتند . پرسيدند : « چه كسانى با او دوست و همنشين بودند ؟ » در پاسخ اين پرسش ، جوانانى را نام بردند كه از سخنان حوارى بهره‌مند مىشدند . فرستادگان پادشاه به جست و جوى جوانان پرداختند . جوانان كه جان خود را در خطر ديدند ، گريختند و با همان حال پيش سرور خود ، كه در كشتزارى بود ، رفتند و آنچه را كه براى ايشان پيش آمده بود ، باز گفتند . او هم به شنيدن اين خبر احساس خطر كرد و همراه جوانان به راه افتاد . سگى هم داشت كه دنبالشان رفت تا هنگام غروب آفتاب كه آنان را به غارى رهبرى كرد . اين گروه كوچك با خود گفتند : « شب را در اين جا به سر مىبريم تا بامداد ببينيم كه چه بايد كرد . به درون غار رفتند و نزديك غار چشمهء آب و ميوه‌هائى ديدند . از ميوه‌ها خوردند و از آب آشاميدند . همين كه شب شد و تاريكى همه جا را فرا گرفت ، خداوند چشم و گوششان را بست و آنان را مدهوش ساخت و به خواب برد