طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً
[ ( 1 ) ] ( پس يكى را با پول به شهر بفرستيد كه ببيند از كجا خوراك بهترى مىتوان فراهم كرد و براى شما خوراكى بياورد . در ضمن مواظب باشد كه كسى به راز او پىنبرد و از كار شما آگاه نشود - چون ممكن است به پادشاه خبر دهد و شما را گرفتار سازد . )
بنا بر اين يكى از آنان به شهر رفت تا خوراك بخرد . هنگامى كه چشمش به بازار افتاد ، ديد راهها را مىشناسد ولى چهرههاى مردم را نمىشناسد . اما دريافت كه نور ايمان در رخسار زن و مرد آشكار شده است .
براى خريد به دكانى رفت و فروشنده ، پولهائى را كه در دست وى ديد نشناخت و بر آن شد كه وى را پيش پادشاه ببرد .
جوان از او پرسيد :
« آيا پادشاه شما فلان سلطان نيست ؟ » مرد پاسخ داد :
« نه ، بلكه فلان كس است .
جوان از اين پاسخ دچار شگفتى شد و هنگامى كه به حضور پادشاه رسيد ، او را از سر گذشت خود و ياران خود آگاه ساخت .
پادشاه كه اين سر گذشت را شنيد مردم را گرد آورد و به آنان گفت :
« شما درباره روح و جسد ، و اينكه در روز رستاخيز تنها روح برانگيخته مىشود يا روح و جسد هر دو ، اختلاف داشتيد .
اكنون خداوند براى شما اين مرد را فرستاده كه از مردم فلان - يعنى پادشاه روزگار گذشته - است و سر گذشت او و يارانش براى
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره كهف - آيه 19