تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
زباء از كاخ خويش بيرون آمد و شتران را ديد كه از سنگينى بار نزديك بود پاهايشان در زمين فرو رود . اين بود كه رو به قصير كرد و گفت :
ما للجمال مشيها وئيدا * أ جندلا يحملن ام حديدا ام صرفانا باردا شديدا * ام الرجال جثما قعودا
( اين شتران را چه مىشود كه خرامشان چنين آهسته است . سنگ مىكشند يا آهن ؟ يا مس و قلعى كه سرد و سخت است يا مردانى كه خواب آلوده و نشسته‌اند ؟ ) شتران وارد شهر شدند و همين كه به ميان شهر رسيدند به زانو در آمدند و مردان جنگى از درون جوال‌ها بيرون جستند . قصير ، عمرو را به دهنهء آن گذرگاه پنهانى راهنمائى كرد . جنگجويان فرياد كشيدند و مردم شهر را به پيكار فراخواندند و به رويشان شمشير كشيدند . زباء درين گير و دار ، خواست از آن راه پنهانى بگريزد كه ديد عمرو دهنهء راهرو را گرفته است . از روى چهره‌اى كه نقاش وى برايش كشيده بود ، او را شناخت و پيش از آن كه به چنگ عمرو بيفتد ، زهرى را كه در زير نگين انگشترى خود داشت مكيد و گفت : « بيدى لا بيد عمرو » ( به دست خودم نه به دست عمرو ! ) و اين هم ضرب المثل شد . ولى عمرو بن عدى ، شمشير كشيد و او را كشت و بر سر مردم شهر نيز همان بلا را آورد كه آنان بر سر جذيمه و يارانش آورده بودند . آنگاه به عراق بازگشت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 117 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت