زباء از كاخ خويش بيرون آمد و شتران را ديد كه از سنگينى بار نزديك بود پاهايشان در زمين فرو رود . اين بود كه رو به قصير كرد و گفت :
ما للجمال مشيها وئيدا * أ جندلا يحملن ام حديدا
ام صرفانا باردا شديدا * ام الرجال جثما قعودا
( اين شتران را چه مىشود كه خرامشان چنين آهسته است .
سنگ مىكشند يا آهن ؟ يا مس و قلعى كه سرد و سخت است يا مردانى كه خواب آلوده و نشستهاند ؟ ) شتران وارد شهر شدند و همين كه به ميان شهر رسيدند به زانو در آمدند و مردان جنگى از درون جوالها بيرون جستند .
قصير ، عمرو را به دهنهء آن گذرگاه پنهانى راهنمائى كرد .
جنگجويان فرياد كشيدند و مردم شهر را به پيكار فراخواندند و به رويشان شمشير كشيدند .
زباء درين گير و دار ، خواست از آن راه پنهانى بگريزد كه ديد عمرو دهنهء راهرو را گرفته است .
از روى چهرهاى كه نقاش وى برايش كشيده بود ، او را شناخت و پيش از آن كه به چنگ عمرو بيفتد ، زهرى را كه در زير نگين انگشترى خود داشت مكيد و گفت : « بيدى لا بيد عمرو » ( به دست خودم نه به دست عمرو ! ) و اين هم ضرب المثل شد .
ولى عمرو بن عدى ، شمشير كشيد و او را كشت و بر سر مردم شهر نيز همان بلا را آورد كه آنان بر سر جذيمه و يارانش آورده بودند .
آنگاه به عراق بازگشت .