تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
و بزرگ كردم . اكنون او مىخواهد بر خلاف ميل من جگر گوشه‌ام را از من بگيرد و مرا پس از او خوار و محروم گذارد . » شوهرش كه اين سخنان شنيد ، گفت : « اى پادشاه ، من همهء مهر او را پرداخته‌ام و از او بهره‌اى به من نرسيده جز فرزندى بىارزش . اكنون به هر گونه‌اى كه مىخواهى دربارهء ما داورى كن . » پادشاه فرمان داد تا فرزند آن زن را به بردگى گيرند و او را در شمار بردگان شاه در آورند . آن زن و شوهر را نيز بفروشند و به شوهر يك پنجم بهاى زن ، و به زن يك دهم بهاى شوهرش را بپردازند . هزيله كه اين حكم را شنيد ، گفت :
اتينا اخا طسم ليحكم بيننا * فانفذ حكما في هزيلة ظالما لعمرى لقد حكمت لا متورعا * و لا كنت فيمن يبرم الحكم عالما ندمت و لم اندم و انى بعترتى * و اصبح بعلى فى الحكومة نادما
( ما پيش برادر خود ، طسم ، آمديم تا دربارهء ما داورى كند و او دربارهء هزيله حكمى داد كه ستمگرانه بود . به جان خودم كه نه از روى پارسائى داورى مىكنى و نه كسى هستى كه از روى دانائى حكمى مىدهد . من پشيمان شدم و نه تنها پشيمان شدم بلكه فرزندم را نيز از دست دادم و شوهرم هم از رجوع به چنين حكومتى پشيمان است . ) عمليق كه سخن هزيله را شنيد ، به خشم آمد و فرمان داد كه پس از اين هيچ دوشيزه‌اى از قبيله جديس نبايد زناشوئى كند