زخمى كردند .
قصير ، مانند مردى گريزان ، از پيش عمرو بن عدى بيرون رفت و چنين وانمود كرد كه عمرو با وى چنان ستمى كرده است .
بدين گونه راه سپرد تا به دولتسراى زباء رسيد .
به زباء گفتند :
« قصير آمده است . »
زباء به دو بار داد و او وارد شد در حالى كه بينىاش بريده و پشتش تازيانه خورده بود .
همين كه زباء او را ديد ، گفت : « لامر ما جدع قصير انفه » ( قصير براى انجام كارى بينى خود را بريده است . ) اين سخن هم ضرب المثل شد .
آنگاه ازو پرسيد :
« اى قصير ، اين چه كارى است كه با تو كردهاند ؟ » پاسخ داد :
« عمرو بن عدى گمان مىكرد كه من به دائىاش خيانت كرده و او را به آمدن پيش تو واداشته و تو را به ريختن خون وى برانگيختهام . بدين جهة براى انتقام از من ، مرا بدين حال در آورد .
اكنون به تو پناهنده شدهام چون مىدانم كه همدستى با تو بيش از همدستى با ديگران براى عمرو گران تمام خواهد شد .
زباء كه اين سخنان شنيد ، او را گرامى شمرد و پيش خود نگاه داشت چون به كسى نيازمند بود كه از دور انديشى و روشن بينى و آزمودگى و آشنائى به كار كشور دارى بىبهره نباشد . و قصير نيز داراى چنين صفاتى بود .
قصير ، پس از چندى كه زباء رفته رفته رام او شد و به دو اعتماد كرد ، به وى گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 114
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٤