تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
زخمى كردند . قصير ، مانند مردى گريزان ، از پيش عمرو بن عدى بيرون رفت و چنين وانمود كرد كه عمرو با وى چنان ستمى كرده است . بدين گونه راه سپرد تا به دولتسراى زباء رسيد . به زباء گفتند : « قصير آمده است . » زباء به دو بار داد و او وارد شد در حالى كه بينىاش بريده و پشتش تازيانه خورده بود . همين كه زباء او را ديد ، گفت : « لامر ما جدع قصير انفه » ( قصير براى انجام كارى بينى خود را بريده است . ) اين سخن هم ضرب المثل شد . آنگاه ازو پرسيد : « اى قصير ، اين چه كارى است كه با تو كرده‌اند ؟ » پاسخ داد : « عمرو بن عدى گمان مىكرد كه من به دائىاش خيانت كرده و او را به آمدن پيش تو واداشته و تو را به ريختن خون وى برانگيخته‌ام . بدين جهة براى انتقام از من ، مرا بدين حال در آورد . اكنون به تو پناهنده شده‌ام چون مىدانم كه همدستى با تو بيش از همدستى با ديگران براى عمرو گران تمام خواهد شد . زباء كه اين سخنان شنيد ، او را گرامى شمرد و پيش خود نگاه داشت چون به كسى نيازمند بود كه از دور انديشى و روشن بينى و آزمودگى و آشنائى به كار كشور دارى بىبهره نباشد . و قصير نيز داراى چنين صفاتى بود . قصير ، پس از چندى كه زباء رفته رفته رام او شد و به دو اعتماد كرد ، به وى گفت :