بپرهيزد . از اين رو ميان دربار خود تا دژى كه در شهر داشت يك راهرو زير زمينى ساخت و با خود گفت :
« هر گاه پيشامدى ناگهانى برايم روى داد ، از اين گذرگاه پنهانى ، خود را به دژ خويش مىرسانم . »
سپس مردى را كه چهرهنگارى زبر دست بود فراخواند و او را ناشناس پيش عمرو بن عدى فرستاد و گفت :
« عمرو را در همه حال ، در حال نشسته و ايستاده و جامه پوشيده و برهنه و مسلح ، به همان شكل و شمايل و جامه و رنگى كه دارد ، نقاشى كن و براى من بياور . »
نقاش آنچه را كه زباء به دو گفته بود ، همه را به كار بست و تصويرهائى را كه كشيده بود پيش وى آورد .
زباء آنها را گرفت و مطالعه كرد تا با چهرهء عمرو آشنا شود و هر جا كه به دو برخورد ، او را بشناسد و از روبرو شدن با وى بپرهيزد .
از سوى ديگر ، قصير به عمرو گفت :
« بينى مرا ببر و پشت مرا تازيانه بزن و بگذار تا من به كار زباء برسم . »
عمرو بن عدى گفت :
« من هرگز چنين كارى را با تو نخواهم كرد . »
قصير گفت :
« آنچه مىگويم بكن و مرا به حال خود بگذار . بر تو خردهاى نمىگيرند . خل عنى اذا و خلاك ذم » اين سخن نيز مثل شد .
عمرو بن عدى كه چنين ديد ، گفت :
« در اين صورت تو از اين بيناترى . »
به دستور عمرو بينى قصير را بريدند و پشتش را با تازيانه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٣