تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
بارى ، همين كه دو دست جذيمه ، بر اثر رفتن خون ، سست شدند و فرود افتادند ، چند قطره از خون وى در بيرون از طشت چكيد . زباء گفت : « خون پادشاه را به هدر ندهيد . » جذيمه گفت : « دعوا دما ضيعه اهله » ( بگذاريد خون كسى كه خانواده‌اش نابودش كرده به هدر رود . ) اين گفته نيز در شمار امثال عرب در آمد . جذيمه جان سپرد و قصير از قبيله‌اى كه اسب وى ، عصا ، در ميانشان مرده بود ، بيرون رفت و به راه افتاد تا به عمرو بن عدى رسيد كه در حيره بود . او را ديد كه با عمرو بن عبد الجن اختلافى دارد . ميانه را گرفت و آن دو را با يك ديگر آشتى داد . پس از اين پيشامد ، مردم به فرمان عمرو بن عدى در آمدند و عمرو سر گرم فرمانروائى شد . ولى قصير به او گفت : « لشكرى بسيج كن و آماده جنگ شو و نگذار خون دائىات از ميان برود . » عمرو بن عدى گفت : چگونه مىتوانم كار زباء را بسازم در صورتى كه او از عقاب آسمان بلندتر است ؟ « هى امنع من عقاب الجو . » اين سخن هم مثل شد . زباء از پيشگويان دربارهء فرجام كار و مرگ خود پرسيده و به دو گفته بودند : « ما عمرو بن عدى را سبب نابودى تو مىبينيم و ليكن مرگ تو به دست خود تست . » زباء در پى اين پيشگوئى ، بر آن شد تا از برخورد با عمرو