بارى ، همين كه دو دست جذيمه ، بر اثر رفتن خون ، سست شدند و فرود افتادند ، چند قطره از خون وى در بيرون از طشت چكيد .
زباء گفت : « خون پادشاه را به هدر ندهيد . »
جذيمه گفت : « دعوا دما ضيعه اهله » ( بگذاريد خون كسى كه خانوادهاش نابودش كرده به هدر رود . )
اين گفته نيز در شمار امثال عرب در آمد .
جذيمه جان سپرد و قصير از قبيلهاى كه اسب وى ، عصا ، در ميانشان مرده بود ، بيرون رفت و به راه افتاد تا به عمرو بن عدى رسيد كه در حيره بود .
او را ديد كه با عمرو بن عبد الجن اختلافى دارد . ميانه را گرفت و آن دو را با يك ديگر آشتى داد .
پس از اين پيشامد ، مردم به فرمان عمرو بن عدى در آمدند و عمرو سر گرم فرمانروائى شد .
ولى قصير به او گفت :
« لشكرى بسيج كن و آماده جنگ شو و نگذار خون دائىات از ميان برود . »
عمرو بن عدى گفت :
چگونه مىتوانم كار زباء را بسازم در صورتى كه او از عقاب آسمان بلندتر است ؟ « هى امنع من عقاب الجو . »
اين سخن هم مثل شد .
زباء از پيشگويان دربارهء فرجام كار و مرگ خود پرسيده و به دو گفته بودند :
« ما عمرو بن عدى را سبب نابودى تو مىبينيم و ليكن مرگ تو به دست خود تست . »
زباء در پى اين پيشگوئى ، بر آن شد تا از برخورد با عمرو
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٢