به پايش نمىرسيد .
ولى لشكريانى كه پيرامون جذيمه حلقه زدند ، ميان او و عصا حائل شدند و جذيمه نتوانست از آن اسب استفاده كند .
در همين هنگام قصير فرصت را غنيمت شمرد و سوار بر عصا شد و از مهلكه بيرون جست .
جذيمه كه او را بر پشت آن اسب ، گريزان ديد ، گفت :
« ويل لامه حزما على متن العصا » ( مادرش به عزايش بنشيند . از دورانديشى بر پشت عصا جسته است ) اين هم ضرب المثل شد .
قصير گفت : « ما ضل من تجرى به العصا » ( هر كس را كه اسبى چون عصا ببرد ، گمراه نمىشود . )
اين سخن نيز ضرب المثل شد .
قصير تا غروب آفتاب با اين اسب تاخت و عصا كه راهى دراز پيموده بود سرانجام از خستگى در افتاد و جان سپرد .
قصير نعش حيوان را به خاك سپرد و برجى بر روى آن ساخت كه برج العصا خوانده مىشود .
تازيان درباره اين اسب سخنى گفتند كه آن هم ضرب المثل گرديد و چنين بود :
« خير ما جاءت به العصا » ( آنچه عصا كرده نيك است ) جذيمه در ميان سواران زباء كه وى را احاطه كرده بودند بناچار پيش رفت تا به بارگاه زباء رسيد .
( زباء به معنى زن پر موى و دراز موى است . )
زباء همين كه جذيمه را ديد ، برهنه شد و موهاى پا و پشت و پيش خود را كه مانند گيسوى بافته شده بود به دو نشان داد و گفت :
« يا جذيمه ، أ دأب عروس ترى ؟ » ( اى جذيمه ، آيا اين
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 110
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٠