زباء را با ايشان در ميان گذاشت و نظرشان را خواست .
همه رأى دادند كه دعوت زباء را بپذيرد و پيش وى برود و بر كشور او دست يابد .
ميان ايشان مردى بود از قبيله لخم كه قصير بن سعد خوانده مىشد و پدرش سعد با يكى از كنيزان جذيمه زناشوئى كرده و اين پسر را آورده بود .
قصير مردى اديب و دورانديش بود . از نزديكان جذيمه به شمار مىرفت و نيكخواه و اندرزگوى او بود .
او با آنچه ديگران گفته بودند مخالفت كرد و گفت :
« رأى فاتر ، و عدو حاضر » ( انديشه سست و دشمن آماده است ) اين در عرب ضرب المثل شد .
او به جذيمه گفت :
« به اين خانم بنويس كه اگر راست مىگويد ، او پيش تو بيايد . و گرنه از گزند او بر جان خود ايمن مباش چون او را آزرده و پدرش را كشتهاى ! » جذيمه با پيشنهاد او موافقت نكرد و به دو گفت : « و لكنك امرؤ رأيك فى الكن لا فى الضح . » ( ولى تو مردى هستى كه رأيت پنهان است و آشكار نيست ) اين هم ضرب المثل شد .
جذيمه ، سپس خواهرزادهء خود ، عمرو بن عدى را خواست و در اين باره با او شور كرد .
عمرو او را به رفتن در پيش زباء دلگرم ساخت و گفت :
« افراد قبيله نماره كه خاندان منند در خدمت زباء هستند و همين كه تو را ببينند ، هوادار تو خواهند شد . »
جذيمه سخن او را پسنديد و از آن پيروى كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 108
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٨