« لا تعط العبد كراعا فيطمع فى الزراع » ( به بنده پاچه نده كه به ساعد و بازو هم چشم مىدوزد ) و اين ضرب المثل شد .
بعد ، زن به ان دو تن شراب داد و سر مشك شراب را بست و براى جوان غريب كه كسى جز عمرو بن عدى نبود ، شراب نريخت .
عمرو كه چنين ديد ، گفت :
صددت الكاس عنا ام عمرو * و كان الكاس مجراها اليمينا
و ما شر الثلاثة ، ام عمرو ، * بصاحبك الذى لا تصبحينا
( اى ام عمرو جامى را از ما دريغ داشتى در صورتى كه جام از دست راست مىگردد . اى ام عمرو ، آن دوست كه به او روى خوش نشان نمىدهى و جامش را پر نمىكنى از اين سه تن بدتر نيست . )
( دو بيت بالا از قصيدهء عمرو بن كلثوم است ) آن دو تن نام و نشانى جوان را پرسيدند . جوان در پاسخ گفت :
ان تنكرانى او تنكرا نسبى * فانى انا عمرو بن عدى
( اگر مرا نمىشناسيد و از دودمان من آگاهى نداريد .
پس بدانيد كه من عمرو پسر عدى هستم . )
سپس افزود :
« من از افراد قبيله تنوخ لخمى هستم و تا فردا مرا در خاندان نماره خواهيد يافت . من بىاين كه گناهى كرده باشم به اين آوارگى و دربدرى افتادهام . »
آن دو مرد كه اين شنيدند برخاستند و سرش را شستند و