تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
رقاش خواهر جذيمه كه از عدى آبستن شده بود ، پسرى زاد و نام او را عمرو نهاد هنگامى كه عمرو بزرگ شد و به نوجوانى رسيد ، او را جامهء فاخر پوشاند و عطر زد و خوشبو ساخت و به نزد دائىاش برد . جذيمه همين كه او را ديد از او خوشش آمد و او را با فرزندان خويش همدم و همبازى ساخت . در سالى پر خير و بركت و حاصلخيز جذيمه با خانواده و فرزندان خويش براى گردش به صحرا رفت و در بوستانى پر از شكوفه و آبگير و جويبار اقامت كرد . عمرو با فرزندان جذيمه در آن بوستان به چيدن قارچ پرداخت . فرزندان جذيمه هر قارچ رسيده‌اى كه مىچيدند مىخوردند ولى وقتى عمرو به قارچ رسيده‌اى بر مىخورد ، آن را مىچيد و نگاه مىداشت . آنگاه دوان دوان و بازىكنان به پيش جذيمه باز گشتند در حالى كه عمرو اين شعر را مىخواند :
هذا جناى و خياره فيه * اذ كل جان يده فى فيه
( اين است آنچه من چيده‌ام و بهترين چيده‌ها در آن است
هامش
[ ( ) ] عدى را در نوشتند . » ( حبيب السير چاپ سنگى ، ص 90 ) به موجب تاريخ بلعمى : برادران آن زن كينه عدى را در دل گرفتند و روزى كه عدى در نخجيرگاه بر سر كوهى در پى صيدى رفته بود ، او را از سر كوه فرود افكندند كه گردنش بشكست و هم آنجا بمرد . ( تاريخ بلعمى ، چاپ زوار ، ص 804 )