رقاش خواهر جذيمه كه از عدى آبستن شده بود ، پسرى زاد و نام او را عمرو نهاد هنگامى كه عمرو بزرگ شد و به نوجوانى رسيد ، او را جامهء فاخر پوشاند و عطر زد و خوشبو ساخت و به نزد دائىاش برد .
جذيمه همين كه او را ديد از او خوشش آمد و او را با فرزندان خويش همدم و همبازى ساخت .
در سالى پر خير و بركت و حاصلخيز جذيمه با خانواده و فرزندان خويش براى گردش به صحرا رفت و در بوستانى پر از شكوفه و آبگير و جويبار اقامت كرد .
عمرو با فرزندان جذيمه در آن بوستان به چيدن قارچ پرداخت . فرزندان جذيمه هر قارچ رسيدهاى كه مىچيدند مىخوردند ولى وقتى عمرو به قارچ رسيدهاى بر مىخورد ، آن را مىچيد و نگاه مىداشت .
آنگاه دوان دوان و بازىكنان به پيش جذيمه باز گشتند در حالى كه عمرو اين شعر را مىخواند :
هذا جناى و خياره فيه * اذ كل جان يده فى فيه
( اين است آنچه من چيدهام و بهترين چيدهها در آن است
هامش
[ ( ) ] عدى را در نوشتند . »
( حبيب السير چاپ سنگى ، ص 90 ) به موجب تاريخ بلعمى : برادران آن زن كينه عدى را در دل گرفتند و روزى كه عدى در نخجيرگاه بر سر كوهى در پى صيدى رفته بود ، او را از سر كوه فرود افكندند كه گردنش بشكست و هم آنجا بمرد .
( تاريخ بلعمى ، چاپ زوار ، ص 804 )