بعد ، جذيمه براى خواهر خود اين دو بيت را فرستاد :
خبريني و انت لا تكذبينى : * أبحر زنيت ام بهجين
ام بعبد فانت اهل لعبد * ام بدون فانت اهل لدون
( مرا آگاه كن و به من دروغ مگو . آيا با آزادهاى همبستر شدهاى يا با غلامزادهاى . اگر با بردهاى هستى پس با بردهاى خويشاوند شدهاى و اگر با ديگرى هستى ، پس به ديگرى تعلق دارى . )
رقاش ، خواهر او ، پاسخ داد :
« نه . چنين نيست . بلكه تو خود ، مرا به مردى عرب و نيكنژاد شوهر دادى و در اين كار هم نظر مرا نپرسيدى . »
جذيمه عذر او را پذيرفت و از او در گذشت .
از سوى ديگر ، عدى به قبيله اياد برگشت و در آن قبيله ماندگار شد .
روزى با چند تن از جوانان در پى شكار بيرون رفت .
جوانى او را در ميان دو كوه به تير زد كه فرود افتاد و جان سپرد . [ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - راجع به تير خوردن عدى در تاريخ حبيب السير چنين آمده است :
« . . . او را ( جذيمه را ) از تجويز آن تزويج ندامت تمام دست داده به قصد قتل عدى كمر بست و عدى فرار بر قرار اختيار كرده به قوم خود پيوست . و بنا بر آنكه پدرش ، نضر ، فوت گشته بود ، رياست قبيله بنى اياد تعلق به وى گرفت .
جميلهاى در آن قبيله بر عدى عاشق شد . عدى شبى به خانهء محبوبه رفت . برادران زن بر آن حال مطلع گشتند و به زخم تير جانستان بساط حيات بقيه ذيل در صفحه بعد