در حالى كه هر كس چيزى چيده دست خود را به دهان برده است . )
جذيمه فريفتهء زيركى و هوشيارى عمرو شد و او را همدم خود ساخت . از گفتار و كردار او شاد مىشد و لذت مىبرد . به همين جهت او را گرامى مىداشت و به دو مهر مىورزيد .
دستور داد كه با زيورهائى از نقره او را بيارايند و طوقى زرين به گردن وى بيفكنند .
بنا بر اين ، عمرو نخستين عربى بود كه طوق به گردن افكند . [ ( 1 ) ]
عمرو بهترين حال را داشت كه ناگهان ديوان او در ربودند .
و جذيمه در همه جا به جست و جوى او پرداخت ولى او را نيافت .
چندى بعد دو مرد از قبيله بلقين قضاعه ، كه يكى مالك و ديگرى عقيل نام داشت ، و پسران فارج بن مالك بودند ، از شام به راه افتادند تا پيش جذيمه بيايند و به دو هديههائى بدهند .
اين دو تن در منزلى ميان راه فرود آمدند . و زن رامشگرى كه همراهشان بود و ام عمرو ناميده مىشد ، براى آنها خوراك آورد .
آنان سرگرم خوردن بودند كه جوانى برهنه با موهاى آشفته و ناخنهاى بلند و حالى بد از راه رسيد و اندكى دور از آن دو نشست و دست خود را براى غذا دراز كرد .
زن رامشگر يك پاچه گوسپند به دو داد . و او آن را خورد و باز دست خود را دراز كرد .
زن گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] - و ملوك عرب را هرگز رسم و آئين طوق داشتن نبود و نخستين كسى كه او را طوق كردند در عرب ، عمرو بن عدى بود و شب و روز آن طوق در گردن او بودى و او را عمرو ذى الطوق خواندندى .
تاريخ بلعمى ، چاپ زوار ، ص 805