دست نزده و نگهدارى نكرده بود .
اين جامه را پوشيد و به بيابان رفت و فرشى از خاكستر بگستر و براى توبه روى به درگاه خدا آورد و با جامهء خود در ميان خاكستر غلطيد و از اين راه در برابر خداى بزرگ ، ناتوانى و زبونى خويش را آشكار ساخت و گريست و در تمام آن روز از خدا آمرزش خواست . و شامگاه به سراى خود بازگشت .
او به مادر يكى از فرزندان خود بيش از همه اعتماد داشت .
و انگشترى خود را به هيچ كس نمىسپرد جز به دو .
اين انگشترى را سليمان هيچگاه از خود جدا نمىكرد جز هنگامى كه مىخواست به آبريزگاه برود يا با يكى از زنان خود نزديكى كند . در اين هنگام انگشترى را بدان زن مىسپرد تا وقتى كه خود را پاك سازد . آنگاه انگشترى را از او باز مىگرفت .
فرمانروائى سليمان بدين انگشترى بستگى داشت . در يكى از آن روزها انگشترى را به زن سپرد و به آبريزگاه رفت .
در همان هنگام ديوى كه صخر جنى نام داشت خود را به گونهء سليمان درآورد و پيش زن رفت و انگشترى را از او گرفت .
با اين انگشترى ، در حالى كه چهره و اندام سليمان را داشت به بارگاه سليمان رفت و بر تخت نشست و آدميان و پريان و پرندگان بر او گرد آمدند و به خدمت پرداختند .
سليمان ، در حالى كه شكل او دگرگون شده بود ، بيرون آمد و پيش زن رفت و انگشترى خود را خواست .
زن پرسيد :
« تو كيستى ؟ » جواب داد :
« من سليمانم . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 63
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٣