سليمان نيز به اهريمنان فرمود تا چنان كنند كه همسرش مىخواست .
اهريمنان براى آن زن تنديس پدرش را ساختند به اندازهاى دقيق كه هيچيك از ويژگىهاى چهره و اندامش را فرو نگذاشتند و جامهاى نيز بر تن او كردند همانند جامهاى كه در زندگى مىپوشيد .
از آن پس روز و شب همين كه سليمان از سراى خويش بيرون مىرفت زنش با كنيزكان خود بدان تنديس روى مىآورد و در برابر او به خاك مىافتاد . كنيزكان نيز همانند او تنديس را سجده مىكردند و مىپرستيدند .
اين كار تا چهل روز ادامه يافت بىاينكه سليمان از آن آگاهى يابد .
سرانجام آصف بن برخيا ، وزير سليمان ، خبردار شد و او كه دوست راستين سليمان بود ، هر وقت كه مىخواست ، به سراى سليمان مىرفت ، خواه شب و خواه روز ، چه سليمان در خانه بود و چه نبود . خلاصه ، پاسبانان درگاه سليمان هيچگاه از ورود او جلوگيرى نمىكردند .
او پيش سليمان رفت و گفت :
« اى پيامبر خدا ، ديگر سالهاى عمر من فزونى يافته و استخوانم خرد شده و چيزى نمانده كه عمرم به سرآيد . بنابر اين دوست دارم در مقامى باشم كه بتوانم با دانشى كه دربارهء پيغمبران دارم از آنان ياد كنم و به ستايش ايشان پردازم و به مردم برخى از آنچه را كه نمىدانند بياموزم . »
سليمان به دو اجازه داد و گفت :
« همين كار را بكن . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 61
مساهمون: ابن الأثير
ص٦١