در آن سرزمين بود به غنيمت برد و يكى از دختران آن پادشاه را نيز به غنيمت گرفت كه هيچ كس در خوبى و زيبائى همانندش را نديده بود .
اين دختر زيبا را براى خود اختيار كرد و او را به خداپرستى فرا خواند .
دختر به خداپرستى گرويد با اين كه به اين گرايش چندان دلبستگى نداشت .
سليمان اين زن زيبا را به سختى دوست مىداشت . ولى زن پيوسته اندوهگين بود و مىگريست و به هيچ روى اندوه او از ميان نمىرفت .
سرانجام روزى سليمان به دو گفت :
« واى بر تو ! اين چه اندوه و اشكى است كه پايان نمىيابد ؟ » در پاسخ گفت :
« از پدرم و پادشاهى او و آنچه بر سرش آمد ياد مىكنم و اندوهگين مىشوم . »
سليمان گفت :
« ولى خداوند پادشاهى ديگرى به تو عوض داده كه بهتر از پادشاهى اوست و همچنين ، ترا به خداپرستى رهبرى كرده است . »
زن گفت :
« چنين است ولى من هر گاه پدرم را به ياد مىآورم ، به حالى مىافتم كه مىبينى . اى كاش به اهريمنان فرمان مىدادى كه پيكرهء او را در خانهء من بسازند تا بامداد و شامگاه بر آن بنگرم و اميدوار باشم كه بدين تدبير اندوهم از ميان خواهد رفت . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 60
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٠