گفت :
« دروغ مىگوئى ! تو سليمان نيستى ! سليمان الآن آمد و انگشترى خود را از من گرفت و هم اكنون بر تخت نشسته است . »
سليمان كه اين شنيد ، لغزش خويش را باز شناخت و بر آن شد كه مقام از دست رفتهء خويش را دوباره بدست آورد .
اين بود كه در ميان فرزندان اسرائيل مىرفت و به همه مىگفت :
« من سليمان ، پادشاه شما هستم . »
ولى آنان همين كه نگاهى به سراپاى او مىانداختند ، خاك بر او مىپاشيدند .
سليمان كه چنين ديد ، ناچار به سوى دريا رفت و به حمل و نقل ماهيانى كه ماهيگيران شكار مىكردند ، پرداخت .
در برابر اين كار ، روزى دو ماهى مزد مىگرفت كه يكى را مىفروخت و نان مىخريد و ديگرى را مىخورد .
چهل روز را بدين گونه گذراند .
از سوى ديگر ، اندكى بعد ، آصف و بزرگان بنى اسرائيل ، به فرمان ديوى كه همانند سليمان شده بود ، گردن ننهادند .
آصف به فرزندان اسرائيل گفت :
« اى بنى اسرائيل ، آيا شما هم در فرمانروائى سليمان همان دگرگونى را مىبينيد كه من ديدهام ؟ » گفتند : « آرى . »
گفت :
« پس بگذاريد كه من به سراى سليمان روم و از زنان او بپرسم كه آيا ايشان نيز همين دگرگونىها را ازو ديدهاند يا نه ؟ » رفت و از آن زنان درين باره پرسش كرد . زنان چيزهائى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 64
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٤