آنگاه سليمان مردم را براى شنيدن اندرزهاى آصف گرد آورد .
آصف در ميانشان به موعظه برخاست و از پيغمبرانى كه آمده و رفته بودند سخن راند و ايشان را ستود تا به سليمان رسيد و به دو روى كرد و گفت :
« تو در خردى چه بردبار و نيكو كار بودى و از آنچه زشت و ناهنجار بود ، چه خوب دورى مىكردى ! » درباره سليمان به همين اندازه بسنده كرد و از سخن لب فرو بست .
سليمان كه چنين ديد سراپا از خشم لبريز شد و براى آصف پيام فرستاد و گفت :
« اى آصف ، هنگامى كه به سخن دربارهء من پرداختى ، تنها رفتار روزگار خردى مرا ستودى و دربارهء دورهء بزرگى من خاموش ماندى . مگر من در پايان كار خود چه كردهام ؟ » آصف پاسخ داد :
« چهل روز است كه در سراى تو ، به هوس زنى ، كسى جز خداى يكتا پرستيده مىشود . »
سليمان كه اين شنيد ، گفت :
« ما براى خداى يكتائيم و بىگمان به سوى او نيز باز مىگرديم . يقين دارم كه تو اين سخن را نگفتى مگر بدان جهة كه درين باره چيزى شنيدهاى . »
سليمان سپس به سراى خود شتافت و آن بت را شكست و آن زن و كنيزكانش را كيفر داد .
بعد فرمود تا جامهء پاكيزگى برايش آوردند . اين جامهاى بود كه دوشيزگان نارسيده بافته و هيچ زن خون ديدهاى آن را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 62
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٢