مگر كسانى كه از بيم خداوند مىگريند . »
زكرياء گفت :
« پس گريه كن و در نيايش بكوش . »
بعد مادرش دو تكه نمد برايش درست كرد كه روى گونههايش - مىگذاشت و استخوانها را مىپوشاند .
ولى او چنان مىگريست كه اين دو تكه نمد نيز فرسوده شد .
زكرياء ، هر گاه مىخواست در ميان مردم موعظه كند ، نخست به هر سو مىنگريست و اگر يحيى را در آن جا مىديد از بهشت و دوزخ ياد نمىكرد .
حضرت عيسى عليه السلام هنگامى كه از سوى خداوند به پيامبرى برانگيخته شد ، برخى از فرمانهاى تورات را برانداخت .
يكى از آنها اين بود كه زناشوئى با دختر برادر ، يعنى برادر زاده ، را حرام كرد .
پادشاه آنان كه هيرودس ناميده مىشد ، برادرزادهاى داشت كه از زيبائى وى به شگفتى افتاده بود و مىخواست با آن دختر زناشوئى كند . ولى يحيى او را از اين كار باز داشت .
دختر زيبا هر روز به چيزى نيازمند مىشد و پادشاه نياز او را برآورده مىساخت .
مادرش همين كه شنيد يحيى هيرودس را از زناشوئى با دخترش باز داشته ، به دختر خود گفت :
« هر گاه پادشاه از تو پرسيد كه : چه مىخواهى ؟ بگو :
مىخواهم كه سر يحيى بن زكرياء را ببرى . »
دختر نيز اين دستور را به كار بست و هنگامى كه پيش هيرودس رفت و هيرودس پرسيد : دلت چه مىخواهد ؟ جواب داد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 280
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٠