اين بود كه هفتاد هزار تن از فرزندان اسرائيل را كشت تا آن خون فرو نشست .
سدى نيز به همين گونه روايت كرده ، جز اين كه او گفته :
آن پادشاه مىخواست با دختر يكى از زنان خويش زناشوئى كند ، و يحيى او را از اين كار بازداشت و گفت : « اين دختر به تو حلال نيست . »
آن زن ، يعنى مادر دختر ، نيز از پادشاه درخواست كرد كه يحيى را بكشد .
پادشاه در پى يحيى فرستاد و او را كشت و سرش را در طشتى به ميان مجلس درآورد .
سر بريدهء يحيى در طشت همچنان مىگفت : « او بر تو حلال نيست . »
خون يحيى تازه ماند و پيوسته مىجوشيد . از اين رو ، بر آن خاك پاشيدند به اندازهاى كه خاك تا ديوار شهر بالا آمد و خون از جوشش فرو ننشست .
بعد خداوند بخت نصر را برانگيخت كه با سپاهى انبوه بر بنى اسرائيل تاخت و آنان را در ميان گرفت ولى از اين محاصره كارى از پيش نبرد و پيروزى نيافت .
از اين رو مىخواست برگردد كه زنى از بنى اسرائيل به دو رسيد و گفت :
« شنيدهام كه مىخواهى برگردى ! » جواب داد :
« آرى ، چون اقامت در اين جا طولانى شده و سپاهيان گرسنهاند و خواربار كم است و عرصه به آنان تنگ گرديده است . »
زن كه اين شنيد گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 282
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٢