خوراك كافى است . »
درين هنگام خداوند به يحيى وحى فرستاد و فرمود :
« آنچه او به تو مىگويد خردمندانهتر است . »
يحيى پيغمبرى خردسال بود كه مردم را به بندگى و پرستش خدا فرا مىخواند .
جامهاى موئين و زبر مىپوشيد . نه دينارى داشت ، نه درهمى و نه خانهاى كه در آن به سر برد .
نه غلامى داشت نه كنيزى . و همين كه شب تاريك فرا مىرسيد ، برمىخاست و به نيايش مىكوشيد .
روزى به تن خود نگريست و ديد كه بسيار نزار و لاغر شده است . به گريه افتاد .
خداوند درين هنگام به دو وحى فرستاد و فرمود :
« اى يحيى ، آيا به خاطر آنچه از تنت كاسته شده گريه مىكنى ؟ به بزرگى و شكوهم سوگند كه اگر به درستى از سوز آتش دوزخ آگاهى داشتى به جاى جامهء موئين جامهء آهنين مىپوشيدى ! » يحيى كه اين شنيد به اندازهاى گريست كه اشكهايش گوشت گونههايش را خورد و استخوانهاى چهرهاش در چشم مردم نمايان شد .
همين كه اين خبر به گوش مادرش رسيد ، پيش او آمد .
زكرياء نيز با علماء يهود به نزد او آمدند .
زكرياء از او پرسيد :
« فرزندم ، ترا چه چيز بدين كار واداشته است ؟ » پاسخ داد :
« تو مرا بدين كار فرمان دادى . آن هم هنگامى بود كه گفتى : ميان بهشت و دوزخ راه باريكى است كه از آن نمىگذرند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 279
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٩