« دلم مىخواهد سر يحيى بن زكرياء را از تن جدا كنى . »
پادشاه گفت :
« از من چيز ديگرى بخواه . »
گفت :
« جز اين چيزى از تو نمىخواهم . »
هيرودس كه ديد دختر پافشارى مىكند و جز بريدن سر يحيى چيز ديگرى نمىخواهد ، دستور داد يحيى را با يك طشت بياورند .
آنگاه سر يحيى را در آن طشت بريد .
دختر همين كه آن سر را در طشت ديد ، گفت :
« امروز چشمم روشن شد ! » اندكى بعد به بام كاخ خود رفت و لغزيد و از بام بر زمين افتاد .
در پائين سگان درندهاى بودند كه بر او پريدند و پى در پى از تن او مىخوردند و او با چشمى كه روشنائى و بينائى بسيار يافته بود ، مىنگريست .
آخرين عضو او كه سگان خوردند چشمانش بود و ديدگان او تا واپسين دم مرگ بينائى داشت كه بنگرد و عبرت گيرد .
از خون يحيى ، كه كشته شد ، قطرهاى بر روى زمين افتاد و اين خون همچنان مىجوشيد تا خداوند بخت نصر را برانگيخت و بر بنى اسرائيل چيره ساخت .
زنى پيش بخت نصر رفت و او را بر سر آن خون راهنمائى كرد .
در اين هنگام خدا به دل او انداخت كه آنقدر از بنى اسرائيل بكشد تا آن خون از جوش بيفتد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 281
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨١