( چون ماه تابان را ديد ، گفت : اين است خداى من . و آنگاه كه ماه افول كرد ، گفت : اگر خداى من ، مرا راهنمائى نكند بىگمان از گروه گمراهان خواهم بود . )
هنگامى كه روز فرا رسيد و خورشيد دميد ، ابراهيم روشنائى و فروغى ديد برتر و بزرگتر از هر چه پيش از آن ديده بود .
از اين رو گفت :
«
هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ . فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ : يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ
» [ ( 1 ) ] .
( اين كه از آن ستاره و ماه بزرگتر و درخشانتر است پروردگار من مىباشد . ولى چون آن نيز غروب كرد و از ديده پنهان شد ، گفت : اى مردم ، من از آنچه شما شريك خدا قرار مىدهيد ، بيزارم . )
ابراهيم آنگاه به نزد پدر خويش بازگشت در حالى كه تازه پروردگار راستين خود را شناخته و از دين قوم خود - يعنى بتپرستى و شرك - بيزارى جسته ، ولى اين مطلب را با ايشان در ميان ننهاده بود .
در اين هنگام مادر ابراهيم تولد فرزند خود را - كه از آزر پنهان مىداشت - به دو باز گفته و آزر ، از شنيدن اين خبر ، شادمان شده بود .
آزر ، پدر ابراهيم ، بتهائى را مىساخت كه مردم مىپرستيدند .
اين بتها را به ابراهيم مىداد تا بفروشد .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره انعام ، آيه 78