ابراهيم ، سپس به سوى بتها كه در تالار بزرگى قرار داشتند روانه شد .
در آن جا بتها به ترتيبى در كنار هم ديده مىشدند كه هر بتى بالا دست بت كوچكتر از خود قرار گرفته بود . بزرگترين بت بر فراز تالار جاى داشت و بتهاى ديگر ، به ترتيب قد ، در زير دست او تا دم در تالار چيده شده بودند .
بتپرستان ، تازه خوراكى در پيش بتهاى خود گذاشته و گفته بودند :
« اين خوراك را مىگذاريم كه خدايان ما تا وقتى كه باز به نزدشان برگرديم ، بخورند ! » ابراهيم وقتى به خوراكى كه در پيش آنها بود نگريست ، گفت :
«
أَ لا تَأْكُلُونَ ؟
» [ ( 1 ) ] آيا نمىخوريد ؟ ) و وقتى كه هيچيك از آن بتها به دو پاسخى نداد ، گفت :
«
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ ؟ فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ .
» [ ( 2 ) ]
( شما را چه مىشود كه سخنى نمىگوئيد ؟ آنگاه به دست راست ضربتى به آنها فرود آورد . )
بدين گونه با تبرى كه در دست داشت بتها را شكست و تنها بزرگترين بت را بر جاى نهاد و تبر خود را در دست او گذاشت و از بتخانه بيرون رفت .
مردم همين كه برگزارى جشن را به پايان رساندند و برگشتند و ديدند بتها به چه حالى افتادهاند وحشت كردند و به خشم آمدند و گفتند :
هامش
[ ( 1 ، 2 ) ] - از سوره الصافات - آيههاى 91 ، 92 و 93