تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
« نه . من خدائى را بندگى مىكنم كه مرا آفريده است . » در اين هنگام بود كه كار او آشكار شد و همه از انديشه او آگاهى يافتند . به نمرود خبر دادند كه ابراهيم مىخواهد ناتوانى بت‌هائى را كه قوم او مىپرستند به آنان نشان دهد و از اين راه ثابت كند كه چنين چيزهائى را نبايد پرستيد . ابراهيم نيز در پى فرصتى مىگشت كه همين منظور را درباره بت‌هاى ايشان عملى كند . از اين رو يك بار به ستاره‌ها نگاهى افكند و گفت : « من بيمارم . يعنى طاعون زده‌ام . » اين سخن را از آن رو گفت كه مردم همين كه آن را شنيدند ، از او دورى جويند و بگريزند . چون مىخواست پس از رفتن آنها تنها بماند و بر بت‌هاى ايشان دست يابد . در همين هنگام عيدى فرا رسيده بود كه مردم براى برگزارى آن ، همه از شهر بيرون مىرفتند . همين كه از شهر خارج شدند ، ابراهيم بيمارى را بهانه كرد و همراه ايشان براى شركت در جشن نرفت و به سوى بت‌ها برگشت در حالى كه مىگفت : «
تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ
» [ ( 1 ) ] ( به خدا سوگند كه من - به هر تدبيرى كه بتوانم - - بت‌هاى شما را درهم مىشكنم . ) اين سخن را بيشتر آن مردم ، و كسانى كه در اواخر جمعيت بودند ، شنيدند .
هامش
[ ( 1 ) ] - از آيه 57 - سوره انبياء