تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
ابراهيم با خود گفت : « اين آفريدگان ناگزير بايد آفريدگارى داشته باشند . » و چون بعد از غروب آفتاب از غار بيرون آمده بود ، سر را به سوى آسمان بلند كرد . در اين هنگام ستاره‌اى مىدرخشيد كه برجيس بود . با خود گفت : « اين پروردگار من است . » ولى چيزى نگذشت كه آن ستاره از ديده پنهان شد . از اين رو گفت : « من ستارگانى را كه افول مىكنند و درخشندگى آنها پايدار نيست ، دوست ندارم . » بيرون رفتن او از آن غار هم در پايان ماه بود . از اين رو پيش از آن كه ماه را ببيند آن ستاره را ديد . همچنين گفته شده است : « ابراهيم وقتى در غار به سر مىبرد ، بيش از پانزده ماه از عمرش نگذشته بود كه به تفكر پرداخت و در انديشه فرو رفت . » يك بار به مادر خود گفت : « مرا از اين غار بيرون ببر تا جهان را ببينم . » مادرش نيز شبانگاه او را از غار بيرون برد . ابراهيم چشمش به اختران افتاد و درباره آفرينش آسمان‌ها و زمين انديشيد و راجع به آن ستاره - يعنى برجيس - سخنى گفت كه پيش از آن ذكر كرديم . «
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ : هذا رَبِّي . فَلَمَّا أَفَلَ قالَ : لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ
» [ ( 1 ) ] .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره انعام ، آيه 77