ابراهيم با خود گفت :
« اين آفريدگان ناگزير بايد آفريدگارى داشته باشند . »
و چون بعد از غروب آفتاب از غار بيرون آمده بود ، سر را به سوى آسمان بلند كرد .
در اين هنگام ستارهاى مىدرخشيد كه برجيس بود .
با خود گفت : « اين پروردگار من است . »
ولى چيزى نگذشت كه آن ستاره از ديده پنهان شد . از اين رو گفت :
« من ستارگانى را كه افول مىكنند و درخشندگى آنها پايدار نيست ، دوست ندارم . »
بيرون رفتن او از آن غار هم در پايان ماه بود . از اين رو پيش از آن كه ماه را ببيند آن ستاره را ديد .
همچنين گفته شده است :
« ابراهيم وقتى در غار به سر مىبرد ، بيش از پانزده ماه از عمرش نگذشته بود كه به تفكر پرداخت و در انديشه فرو رفت . »
يك بار به مادر خود گفت :
« مرا از اين غار بيرون ببر تا جهان را ببينم . »
مادرش نيز شبانگاه او را از غار بيرون برد .
ابراهيم چشمش به اختران افتاد و درباره آفرينش آسمانها و زمين انديشيد و راجع به آن ستاره - يعنى برجيس - سخنى گفت كه پيش از آن ذكر كرديم .
«
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ : هذا رَبِّي . فَلَمَّا أَفَلَ قالَ : لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ
» [ ( 1 ) ] .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره انعام ، آيه 77