در نتيجه پاكوبى او چشمهاى به وجود آمده بود .
اين همان چشمه زمزم است .
آبى كه از چشمه زمزم بيرون آمد به هر سوى روان شد و هاجر ( براى اين كه آبها به هدر نرود ) با دست خود خاك جمع مىكرد و جلوى آنها مىريخت .
بدين گونه ، در هر جا كه آب جمع مىشد ، آن را بر مىگرفت و در مشك خويش مىريخت .
مولف گويد :
پيامبر اكرم ، صلى اللّه عليه و سلم ، فرموده است : « خدا هاجر را بيامرزاد ! اگر اين چشمه را همچنان به حال خود باقى مىگذاشت و جلوى آبش را نمىگرفت ، امروز چشمهاى پر آب و روان بود . »
قبيله جرهم در درهاى نزديك مكه مىزيستند .
پرندگان همين كه در وادى ميان صفا و مروه ، آب ديدند در اطراف آن گرد آمدند .
قبيله جرهم وقتى ديدند پرندگان بدان سو روى آوردهاند ، گفتند :
« پرندگان بدان جا نرفتهاند مگر از اين جهة كه در آن جا آب وجود دارد . »
از اين رو ، پيش هاجر رفتند و به او گفتند :
« ما بىآب ماندهايم و اين آب ، آب تست . اگر بخواهى ، ما پيش تو مىمانيم و همدم و همنشين تو مىشويم . »
هاجر پيشنهاد ايشان را پذيرفت و گفت :
« بسيار خوب . »
آنان در پيش هاجر ماندند تا اسماعيل بزرگ شد و هاجر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 29
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩