تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
از جهان برفت . اسماعيل با زنى از قبيله جرهم زناشوئى كرد . او و فرزندانش از ايشان زبان عربى را آموختند . از اين رو آنان را عرب متعربه مىگويند . ابراهيم - كه مدتى از هاجر دور مانده بود - از ساره اجازه خواست كه به ديدن هاجر برود . ساره به او اجازه داد ولى شرط كرد كه به خانه هاجر فرود نيايد . يعنى او را ببيند و برگردد . ابراهيم به مكه رفت و هنگامى بدان جا رسيد كه هاجر تازه درگذشته بود . از اين رو به خانه اسماعيل رفت و به همسر او گفت : « شوهرت كجاست ؟ » جواب داد : « در اين جا نيست . به شكار رفته است . » اسماعيل هميشه از خانه بيرون مىرفت و به شكار مىپرداخت و باز مىگشت . ابراهيم پرسيد : « آيا پيش تو هيچ خوراكى هست كه من گرسنگى را رفع كنم ؟ » جواب داد : « در اين جا نه خوراكى پيدا مىشود و نه كسى هست . » ابراهيم كه اين سخن شنيد ، گفت : « وقتى كه شوهرت آمد ، سلام مرا به او برسان و بگو بايد آستانه در خانه خود را تغيير دهد . »