از جهان برفت .
اسماعيل با زنى از قبيله جرهم زناشوئى كرد . او و فرزندانش از ايشان زبان عربى را آموختند . از اين رو آنان را عرب متعربه مىگويند .
ابراهيم - كه مدتى از هاجر دور مانده بود - از ساره اجازه خواست كه به ديدن هاجر برود .
ساره به او اجازه داد ولى شرط كرد كه به خانه هاجر فرود نيايد . يعنى او را ببيند و برگردد .
ابراهيم به مكه رفت و هنگامى بدان جا رسيد كه هاجر تازه درگذشته بود . از اين رو به خانه اسماعيل رفت و به همسر او گفت :
« شوهرت كجاست ؟ » جواب داد :
« در اين جا نيست . به شكار رفته است . »
اسماعيل هميشه از خانه بيرون مىرفت و به شكار مىپرداخت و باز مىگشت .
ابراهيم پرسيد :
« آيا پيش تو هيچ خوراكى هست كه من گرسنگى را رفع كنم ؟ » جواب داد :
« در اين جا نه خوراكى پيدا مىشود و نه كسى هست . »
ابراهيم كه اين سخن شنيد ، گفت :
« وقتى كه شوهرت آمد ، سلام مرا به او برسان و بگو بايد آستانه در خانه خود را تغيير دهد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 30
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠