ابراهيم اين را گفت و بازگشت . پس از او اسماعيل آمد و بوى پدر خود را دريافت . از همسر خود پرسيد :
« آيا كسى پيش تست ؟ » جواب داد :
« پيرمردى بدين جا آمد كه چنين و چنان بود . » و از او طورى وصف كرد كه گوئى او را خوار مىانگاشت و به چيزى نمىشمرد .
اسماعيل پرسيد :
« به تو چه گفت ؟ » جواب داد :
« گفت : سلام مرا به شوهرت برسان و به او بگو بايد آستانه در خانهاش را تغيير ديد . »
اسماعيل كه اين سخن شنيد ، همسر خود را طلاق داد و زن ديگرى گرفت .
ابراهيم به نزد ساره برگشت و مدتى كه خدا مىخواست با او بسر برد . آنگاه از او اجازه خواست كه به ديدن اسماعيل برود .
ساره به او اجازه داد . ولى اين بار نيز شرط كرد كه به خانه اسماعيل فرود نيايد و پيش او نماند .
ابراهيم به راه افتاد تا به در خانه اسماعيل رسيد .
از زن او پرسيد :
« همسر تو كجاست ؟ » پاسخ داد :
« به شكار رفته است و به خواست خداى بزرگ به زودى برمىگردد . خدا يار شما باشد . بفرمائيد بنشينيد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 31
مساهمون: ابن الأثير
ص٣١