شبانه روز راه بود . در آن جا خدا او را به پيامبرى برانگيخت .
ابراهيم در سبع تازه چاهى حفر كرده و مسجدى ساخته بود .
آب چاه گوارا و پاك بود . مردم سبع ابراهيم را آزار رساندند . ابراهيم نيز از آن جا رفت .
پس از رفتن او آب چاه كم شد . از اين رو در پى ابراهيم رفتند و از آن حضرت درخواست كردند كه بدان سرزمين باز گردد .
ابراهيم بدان جا برنگشت ولى هفت بز ماده بدانها داد و گفت :
وقتى اينها را بر سر چاه برديد ، آب چاه بالا مىآيد و فزونى مىيابد و رفته رفته پاك و گوارا مىشود . اما زن حائضه نبايد از اين آب برگيرد .
مردم بزها را گرفتند و بر سر چاه بردند . همين كه بزها بر سر چاه رسيدند ، آب جوشيد و زياد شد و بالا آمد .
از آن پس مردم آب اين چاه را مىنوشيدند تا هنگامى كه زنى حائضه از آن آب برداشت و آب به صورتى برگشت كه امروز هست .
حضرت ابراهيم عليه السلام كه از سبع كوچ كرده بود ، در شهرى ساكن شد - ميان رمله و ايليا - كه آن را قط ( به فتح قاف ) يا قط ( به كسر قاف ) مىگفتند .
مؤلف گويد :
هنگامى كه اسماعيل زاده شد ، ساره به اندوهى سخت دچار گرديد ( زيرا نتوانسته بود براى ابراهيم فرزندى بياورد . )
از اين رو خداوند به ساره ، اسحاق را بخشيد در حالى كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 26
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦