او هفتاد سال و شوهرش ابراهيم يكصد و بيست سال داشت .
اسماعيل و اسحاق ، وقتى بزرگ شدند با هم به دشمنى و زد و خورد پرداختند و ساره ( به پشتيبانى و هوادارى از فرزند خود ، اسحاق ) با هاجر - مادر اسماعيل - خشم گرفت و او را از پيش خود راند . بعد او را برگرداند و آنچه داشت از وى گرفت و بار ديگر او را بيرون كرد و سوگند خورد كه پارهاى از گوشت او را خواهد بريد .
آنگاه از بريدن گوش و بينى او در گذشت تا بد تركيب نشود . ولى چون سوگند ياد كرده بود كه پارهاى از گوشت او را ببرد ، پارهاى از گوشت فرج او را بريد و بدين گونه او را ختنه كرد . از آن پس ختنه كردن زنان رايج شد .
و نيز گفته شده است :
« اسماعيل پسر خردسالى بود و ساره هاجر را بيرون كرد زيرا بر او رشك مىبرد . » اين روايت درست است .
ساره به هاجر گفت : « با من در يك شهر نبايد بمانى . »
از اين رو خداوند به حضرت ابراهيم عليه السلام وحى فرستاد كه به مكه برود .
مكه در آن زمان آباد نبود و گياهى در آن جا نمىرست .
ابراهيم اسماعيل و هاجر را همراه خود به مكه برد و در محل زمزم گذاشت .
هنگامى كه مىخواست برگردد ، هاجر به دو گفت :
« اى ابراهيم ، چه كسى به تو دستور داد كه ما را در سرزمينى رها كنى كه نه گياه و سبزهاى دارد ، نه همانندى ، نه آبى ، نه توشهاى ، نه همدمى ؟ » ابراهيم پاسخ داد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 27
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧