« مهمانى و پذيرائى من از تو براى خدمتى نيست كه انجام دادهاى . اين پذيرائى ، شيوهء من و شيوهء پدران و نياكان من است . »
موسى كه اين سخن شنيد به خوردن پرداخت .
شعيب از موسى خوشش آمد و رغبتى كه به دو پيدا كرده بود ، افزايش يافت و صفورا ، همان دخترى را كه در پى موسى فرستاده بود ، به عقد او درآورد .
آنگاه به صفورا گفت كه عصاى وى را بياورد .
اين عصا را فرشتهاى كه به صورت مردى در آمده بود ، پيش شعيب به امانت نهاده بود .
صفورا آن را آورد و به شعيب داد .
پدرش كه اين عصا را ديد به دو دستور داد كه آن را ببرد و عصاى ديگرى را بياورد .
دختر ، آن را انداخت ولى وقتى كه خواست عصاى ديگرى بردارد ، باز همان عصا به دستش آمد .
شعيب باز آن عصا را برگرداند .
ولى صفورا هر بار كه مىخواست عصاى ديگرى برگيرد ، باز هيچ عصائى به دستش نمىآمد ، جز همان عصا كه اول برداشته بود .
سرانجام موسى همان عصا را برداشت تا با آن چوپانى كند و گوسپندهاى شعيب را بچراند .
بعد شعيب از دادن آن عصا به موسى پشيمان شد و رفت تا آن را از او باز گيرد ، زيرا آن عصا به وى به امانت سپرده شده
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٧