منوچهر ، همين كه سخنرانى خويش را به پايان رساند ،
هامش
[ ( ) ] نادانى ، گم بودگى ( يعنى : گمراهى ) است و ( نادان ) هميشه بر هر رهى كه رود ، ره گم كند .
پيشينگان رفتند و جهان به ما دست باز داشتند و ما را چاره نيست از پس ايشان رفتن ، و ايشان ما را چنانند چون بيخ درخت و ما ايشان را چون شاخ درخت ، كه ( چون ) درخت را از بيخ بر كنند ، شاخ از پس او چه مايه پاى دارد ؟ ما نيز از پس ايشان پاى نداريم اندرين جهان .
خداى عز و جل به بزرگى خويش اين ملك ، ما را بداد و ما او را سپاس داريم ، از وى خواهيم كه ما را بر سپاسدارى نيرو دهد و بر راه راست بدارد ، و دل ما بر يقين بدارد ، تا ما بدانيم كه اين همه از وى است و ما را بازگشتن بدوست .
آگاه باشيد كه مر ملك را بر سپاه و رعيت حقى است و رعيت را نيز بر ملك حق است و سپاه را نيز همچنين .
حق رعيت بر ملك آنست كه ايشان را نگاه بدارد و رفق و آهستگى كند ، و بر آنچه طاقت آن ندارند ايشان را بر آن برنگمارد و اگر آفاتى از آسمان يا زمين برگشت و بوستان رعيت فرود آيد و به حاصل و بار آنان زيان رسد ، خراج آنچه به زيان آمده است از رعيت نستاند ، و اگر مصيبت بزرگ شد ، از بيت المال رعيت را يارى دهد و ايشان را بر عمارت خرابىها مدد كند و پس از آن به سالى يا به دو سال ، آن دادهء بيت المال به رفق و مدارا باز ستاند .
اما حق ملك بر سپاه آن است كه او را فرمان كنند و با دشمن حرب كنند ، و او را نصيحت كنند اندر آن حرب ، تا دشمن ازو باز دارند .