او را گرگ خورده است .
پسر ديگرى داشتم كه از جهة مادرى نيز با آن پسرم برادر بود و من از روزى كه آن پسرم از دست رفت به ديدن اين پسر تسكين مىيافتم و خود را دلدارى مىدادم .
ولى او را نيز پسرانم با خود به مصر بردند و برگشتند و گفتند : او دزدى كرد و تو نيز بدين جرم او را به زندان افكندى .
ما اعضاء خانوادهاى هستيم كه نه دزدى مىكنيم و نه فرزند دزد مىآوريم . جگر گوشهء مرا به من برگردان و گرنه دربارهات نفرينى مىكنم كه تا هفت پشت از بازماندگان تو را گرفتار سازد . »
يوسف ، همين كه نامهء بالا را خواند ، نتوانست از گريستن خوددارى كند و پيش برادران آمد و گفت :
هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ ؟ قالُوا : أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ ؟ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي ، قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا .
[ ( 1 ) ]
يوسف گفت :
( آيا مىدانيد هنگامى كه جاهل و نادان بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد ؟
برادران به خود آمدند و گفتند : آيا تو همان يوسف هستى ؟
جواب داد : آرى ، من همان يوسفم و اين برادر من است . خدا دربارهء ما احسان فرمود ) و ما را باز گرد هم آورد .
برادران شرمگين شدند و از كردهء خود پوزش خواستند و گفتند :
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 89 و 90