همچنين گفتهاند كه سرمايهء ايشان روغن و پشم بود .
برادران كه به يوسف گفتند : « دربارهء ما بخشش كن » منظورشان اين بود كه : « لطف كن و تفاوت سرمايهء ناچيز ما و جنس گرانبهاى خود را ناديده بگير . »
همچنين گفتهاند : منظورشان اين بوده كه : « لطف كن و برادر ما را به ما ببخش و به ما برگردان . »
يوسف همين كه سخن ايشان را شنيد ديگر تاب نياورد و به گريه افتاد و اشكش سرازير شد . سپس آنچه را كه از ايشان پنهان مىكرد فاش ساخت .
و نيز گفته شده است :
يوسف آنچه را كه پوشيده مىداشت تنها از اين رو براى ايشان آشكار كرد ، كه يعقوب وقتى شنيد كه او بنيامين را به كيفر دزدى گرفته و پيش خود نگاه داشته ، نامهء ذيل را به دو نگاشته بود :
« از يعقوب ، اسرائيل الله ، پسر اسحاق ذبيح الله ، پسر پسر ابراهيم خليل الله ، به عزيز مصر كه نمودار دادگرى است .
اما بعد ، ما اعضاء خانوادهاى هستيم كه پيوسته در معرض گزند و آسيب بودهايم . نياى من كسى بود كه دست و پايش را بستند و او را در آتش افكندند ولى خداوند آتش را بر او سرد و سالم ساخت .
پدر من هم كسى بود كه دست و پايش بسته و كارد بر گلويش كشيده شد تا قربانى گردد ولى خداوند سربهاى او را گوسفندى فرستاد تا به جاى او قربان شود .
اما من داراى پسرى بودم كه او را از همه فرزندان خود بيشتر دوست مىداشتم . برادرانش او را با خود به صحرا بردند و برگشتند و پيراهنش را كه به خون آلوده بود آوردند و گفتند :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٥