تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
جواب داد : « فرمانرواى مصر است . » پرسيد : « چگونه فرمانروائى مىكند و چه آئينى دارد ؟ » در پاسخ گفت : « آئين او پرستش خداى يكتاست . » يعقوب گفت : « اكنون نعمت‌هاى خداوند بر ما تمام شده است . » آن عده از فرزندان يوسف كه در پيشش بودند ، همين كه پيراهن يوسف را ديدند و مژده او را شنيدند گفتند :
يا أَبانَا ، اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا .
[ ( 1 ) ] ( اى پدر ، از خداوند بخواه كه گناهان ما را ببخشد . ) يعقوب گفت :
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي
[ ( 2 ) ] ( به زودى براى شما از خدا آمرزش خواهم خواست . ) و در شب آدينه ، نزديك سپيده دم درباره ايشان دعا كرد . سپس يعقوب و فرزندانش به سوى مصر روانه گرديدند . همين كه به مصر نزديك شدند ، يوسف براى ديدار او بيرون آمد و مردم مصر نيز براى بزرگداشت پدر يوسف ، او را همراهى كردند . يعقوب كه تكيه به پسر خود ، يهودا ، داده بود و گام برمىداشت ، همين كه به يوسف رسيد و تودهء انبوه مردم و اسبان
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 97 [ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 98