جواب داد :
« فرمانرواى مصر است . »
پرسيد :
« چگونه فرمانروائى مىكند و چه آئينى دارد ؟ » در پاسخ گفت :
« آئين او پرستش خداى يكتاست . »
يعقوب گفت :
« اكنون نعمتهاى خداوند بر ما تمام شده است . »
آن عده از فرزندان يوسف كه در پيشش بودند ، همين كه پيراهن يوسف را ديدند و مژده او را شنيدند گفتند :
يا أَبانَا ، اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا .
[ ( 1 ) ]
( اى پدر ، از خداوند بخواه كه گناهان ما را ببخشد . )
يعقوب گفت :
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي
[ ( 2 ) ] ( به زودى براى شما از خدا آمرزش خواهم خواست . ) و در شب آدينه ، نزديك سپيده دم درباره ايشان دعا كرد .
سپس يعقوب و فرزندانش به سوى مصر روانه گرديدند .
همين كه به مصر نزديك شدند ، يوسف براى ديدار او بيرون آمد و مردم مصر نيز براى بزرگداشت پدر يوسف ، او را همراهى كردند .
يعقوب كه تكيه به پسر خود ، يهودا ، داده بود و گام برمىداشت ، همين كه به يوسف رسيد و تودهء انبوه مردم و اسبان
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 97
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 98