الْهالِكِينَ
[ ( 1 ) ] ( به خدا كه تو آنقدر از ياد يوسف داغ دل خود را تازه كنى كه يا بيمار شوى يا خود را نابود سازى . )
يعقوب در پاسخ ايشان گفت :
إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
[ ( 2 ) ] ( من از اندوه و درد خويش ، تنها به خداى خود شكوه مىبرم و از لطف خدا چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد . ) چون دربارهء يوسف خوابى ديده بود كه آن را راست مىپنداشت . [ ( 3 ) ]
و نيز گفته شده است :
بيتابى و زارى هفتاد گرفتار و مبتلى برابر با بيتابى و ناآرامى يعقوب بود و به او در مقابل تحمل اين سختى پاداش يكصد شهيد داده شد .
همچنين گفته شده است :
يعقوب به يكى از همسايگان خويش رسيد . همسايه به دو گفت :
« اى يعقوب ، چرا رفته رفته فرسوده مىشوى و از ميان مىروى در صورتى كه هنوز به سنى نرسيدهاى كه پدرت رسيد ؟ »
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 85
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 86
[ ( 3 ) ] - . . . گويند كه يعقوب ملك الموت را به خواب ديد و او را پرسيد كه : « جان يوسف من استدى ؟ » گفت : « هنوز نه . » يعقوب دانست كه يوسف هنوز زنده است . . .
تاريخ بلعمى ، چاپ زوار ، ج 1 ص 315